دلم می خواد برم عکس های قدیممون رو نگاه کنم. حیف که لپ تاپ خونه نیست. میگم شاید چیزی تو اون عکس ها پیدا کردم. دلیلی برای عاشقی، دلیلی برای یکدلی و درک. تو حال و روز الان دیگه انگار هیچی نیست جز تنهایی
چند روز پیش می خواستم بیام بنویسم که روزهای خوب و آرومی از نظر جو خونه داره سپری میشه،چون جو کار که خیطه حسابی. اما تا اومدم به خودم بجنبم و بیام بنویسم دوباره روز از نو شروع شد. نمی دونم کجای کار انق
دیشب رفتیم عروسی,,. عروسی,, پسردایی عزیز و دوست داشتنی ام. هرچند اصلا خوش نگذشت به خاطر حواشی. بدتر از اون دعوای شب این سارای دیوونه بود که آبرو نذاشت تو آشنا و فامیل بعدشم کلا گند زد به اعصاب همه. جدا ع
نتونستم بمونم خونه. با ه یکم حرف زدم، فکر میکنه من ازش همه چیز رو مخفی میکنم. نمی دونم چرا. من که از دیروز جلوش دارم با صدای بلند با همه حرف میزنم و همه چیز رو میگم. چرا چنین فکری میکنه.علم روانشناسیم
شرمنده, ام جوانی,، چه تلخ می گذرانمت
نمی دونم من باید شرمنده, روزگار باشم، یا اون شرمنده, من. ولی دلم می خواد بگم حق من بیشتر از این بود.
روز به روز مشکلات و دغدغه های این کار لعنتی بیشتر میشه. استرس کشن
واااای چه قدر داستان دارم برای تعریف کردن. واااای چه قدررررر دلم پره. کاش چشمام هم می تونستن حرف بزنن و این همه بار غم رو بریزن بیرون. مثلا تو تعطیلاتیم و مسافرت,. دلم می خواد فریاد بزنم. خدایا من دلم